پیام

چند روز دیگه بهار میاد و همه‌چیز رو تازه

 

 می‌کنه، سال رو، ماه رو،

 

 روزها رو، هوا رو، طبیعت رو، ولی فقط یک

 

 چیز کهنه میشه که به

 

 همه اون تاز‌گی می‌ارزه، دوستیمونه

جوک

 

یادت باشه:تعطیلات بزودی تموم میشه وبعدش سرکار

 

رفتنه که انتظار تورو میکشه.

 

بازم ۱سال کار و خستگی!

 

(ستاد کوفت کردن تعطیلات نوروزی)

چند حکایت جالب

 

چند حکایت جالب

من خدایی دارم که مالک تمام دنیاست

در سالی که قحطی بیداد کرده بود و مردم همه زانوی غم به بغل گرفته بودند مردی از کوچه ای می گذشت که غلامی را دید که بسیار شادمان و خوشحال است
به او گفت چه طور در چنین وضعی میخندی و شادی می کنی ؟
جواب داد که من غلام اربابی هستم که چندین گله و رمه دارد و تا وقتی برای او کار میکنم در هر حالی روزی مرا میدهد پس چرا غمگین باشم در حالی که به او اعتماد دارم ؟

از آنجا که آن مرد از عرفای بزرگ ایران بود و چشمها یش را شسته بود و جور دیگرمیدید گفت از خودم شرم کردم که غلام به اربابی با چند گوسفند توکل کرده و غم به دل راه نمی دهد و من خدایی دارم که مالک تمام دنیاست و نگران روزی هستم !!!!!!!!!!!

 

ايمان به خدا
مرد جوانى که مربى شنا و دارنده چندين مدال المپيک بود، به خدا اعتقادى نداشت.
او چيز هايى را که درباره خداوند و مذهب مى شنيد مسخره مى کرد.
شبى مرد جوان به استخر سرپوشيده آموزشگاهش رفت. چراغ خاموش بود ولى ماه روشن و همين براى شنا کافى بود.
مرد جوان به بالاترين نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز کرد تا درون استخر شيرجه برود.
ناگهان سايه بدنش را همچون صليبى روى ديوار مشاهده کرد.
احساس عجيبى تمام وجودش را فرا گرفت. از پله ها پائين آمد و به سمت کليد برق رفت و چراغ ها را روشن کرد.
آب استخر براى تعمير خالى شده بود!

ناامید نباش

تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه افتاد.
او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذارند، اما کسی نمی آمد.
سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و داراییهای اندکش را در آن نگه دارد.
اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود، به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه جیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه درجا خشک اش زد............ فریاد زد: '' خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری کنی؟''
صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد.
مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسید: شما از کجا فهمیدید که من اینجا هستم؟
آنها جواب دادند: ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم.
وقتی که اوضاع خراب می شود، ناامید شدن آسان است. ولی ما نباید دلمان را ببازیم..........
چون حتی در میان درد و رنج دست خدا در کار زندگی مان است.
پس به یاد داشته باش ، در زندگی اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد، ممکن است دودهای برخاسته از آن علائمی باشد که عظمت و بزرگی خداوند را به کمک می خواند


عید مبارک

عید نوروز مبارک

عید روز مبارک

بازار ماهی قرمز در اصفهان

مبارکه

تبریک به خودم              تبریک به خودم

 

سلام.یک چند روزی که بد جوری سرم شلوغ هست و

نتونسستم به وبلاگ سر بزنم و به روز برسونم. چون

خدا یک دختر بچه خوشگل به نام نرگس بهمون داده و

سخت مشغول ایشون هستیم. راستی اسماعیل

جدیدی هم پسر دار شده و اسمش هم سبحان هست