گناه خیلی شیرین است.

به ما می گفتند :

نباید پپسی بخورید گناه دارد!

وقتی به تهران آمدم اولین کاری که کردم

از یک دست فروش یک پپسی گرفتم

درش تالاپ صدا داد و باز شد

بعد که خوردم دیدم خیلی شیرین است

آن روز نتیجه گرفتم که :

گناه خیلی شیرین است.

"زنده یاد حسین پناهی"

بخش از وصیت نامه لویی پاستور

در هر حرفه و شغلی که هستید نه اجازه دهید که به بدبینی های بی حاصل آلوده شوید و نه بگذارید که بعضی لحظات تاسف بار که برای هر ملتی پیش می آید شما را به یاس و نا امیدی بکشاند.

در آرامش حاکم بر آزمایشگاه ها و کتابخانه هایتان زندگی کنید.

نخست از خود بپرسید: “من برای یادگیری خود چه کرده ام؟”
سپس همچنان که پیش تر می روید بپرسید: “من برای کشورم چه کرده ام؟”
و این پرسش را آنقدر ادامه دهید تا به این احساس شادی بخش و هیجان انگیز برسید که: “شاید سهم کوچکی در پیشرفت و اعتلای بشریت داشته اید.”

اما صرف نظر از هر پاداشی که زندگی به تلاش هایمان بدهد یا ندهد، آنگاه که لحظه مرگ فرا می رسد هر کدام از ما باید این حق را داشته باشیم که با صدای بلند بگوییم:                       

« من آنچه در توان داشته ام انجام داده ام. »

لویی پاستور دانشمند و کاشف بزرگ فرانسوی در چهل سالگی دچار سکته مغزی شد و نیمی از مغزش از کار افتاد . او پس از آن مهم ترین کارهای علمی خود را ، تنها به کمک نیمی از مغز یک انسان انجام داد.

رویت مطالب وبلاگ با دیگر زیانهای زنده دنیا

بچه ها می تونند اخبار وبلاگ را با تغییر زبان فارسی به اکثر زبان های زنده دنیا در قسمت راست صفحه- قسمت پرچمها ببینند

خدا

دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه می رفت و بر می گشت. با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود ، دختر بچه طبق معمول همیشه پیاده به سوی مدرسه به راه افتاد.

بعد از ظهر که شد هوا بدتر شد و طوفان و رعد و برق شدیدی در گرفت. مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد ، تصمیم گرفت که با اتومبیل به دنبال دخترش برود. با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری درید ، با عجله سوار ماشینش شده و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد.

وسط راه ناگهان چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حرکت بود ، ولی با هر برقی که در آسمان زده می شد، او می ایستاد، به آسمان نگاه می کرد و لبخند می زد و این کار با هر دفعه رعد و برق تکرار می شد. زمانی که مادر اتومبیل خود را کنار دخترش رساند، شیشه پنجره را پایین کشید و از او پرسید : چه کار می کنی؟ چرا همین طوری بین راه می ایستی؟

دخترک پاسخ داد : من سعی می کنم صورتم قشنگ به نظر بیاید چون خداوند مرتب دارد از من عکس می گیرد.

ای کاش ما هم می توانستیم اینگونه باشیم و به غم هایی که سراغمان می آیند لبخند بزنیم و به این امیدوار باشیم غم همیشه پایدار نیست. اما ما آدم ها با کوچکترین مشکلات ناامید می شویم و تصویر بدی از خود به جای می گذاریم.

در طوفان های زندگی لبخند را فراموش نکنید.

هشدار

با سلام.متاسفانه به من خبر رسیده بعضی از بچه ها توی خونه با خانمهایشان خوب رفتار نمی کنند و بهشون در کارهای خانه و بچه داری کمک نمیکنند. این که نشانه یک بچه مسلمون نیست.بشینی تا برات غذا بیارد و بعد هم خود خانم ات همه ظرفها را جمع کند و بشوید و تازه بچه داری هم بکند این که نشد زندگی (یک کم از من یاد بگیرید).این رفتار در یک زندگی مشترک اصلا صلاح نیست.کاری نکنید مجبور بشم اسم بیارم

باهم بخندیم، به هم نخندیم

باهم بخندیم، به هم نخندیم

منت خدای را عزوجل که زن را قند و عسل قرار داد

همو که ازدواجش موجب محنت است و به طلاق اندرش مزید رحمت
هر لنگه كفشی كه بر سر ما می خورد مضر حیات است و چون مكرر فرود آید موجب ممات
پس در هر لنگه كفشی دو ضربت موجود و بر هر ضربت آخی واجب
مرد همان به كه به وقت نزاع، عذر به درگاه نساء آورد
ورنه زنش از اثر لنگه كفش، حال دلش خوب به جا آورد ...
شوهر و نوكر و كلفت و فلک دركارند
تا تو پولی به کف آوری و یه ماشین بخری
شوهرت با كت و شلوار پر از وصله بود

شرط انصاف نباشد كه تو مانتو بخری

                            

صدای شیرین

صدای شیرین

جملات شیرین مرد را به یاد می آورد.دیروز پیش از ظهر وقتی منتظر تاکسی بود،مرد غریبه ای که او هم منتظر تاکسی بود،از زیبایی و نجابتش تعریف کرده و با وجود بی اعتنایی هایی که نشان داد،مرد غریبه شماره تماسش را روی یک کاغذ نوشت و روی کیفش گذاشت.چقدر صدای مرد به دلش نشسته بود.کاغذ را برداشت،می توانست با این شماره تماس بگیرد و با آن مرد خوش چهره که ظاهری تمیز و آراسته داشت،صحبت کند.او هم حق داشت.مگر زن به این جوانی دل ندارد که باید با شوهری که این قدر نا مرتب و ژولیده بود سر کند؟

به یادش آمد که چقدر از به هم ریختگی و کثیفی لباسهای شوهرش عذاب می کشید و چقدر این موضوص باعث دعوایشان شده بود.می توانست با این مرد تماس بگیرد و از آن ادب و پاکیزگی کمی بهره ببرد.اما گناه این کار را چه کند؟

کمی با خود گفتگوکرد:فقط با مرد صحبت می کنم،همین.

گوشی را برداشت،شماره را گرفت:اولین شماره...دلش سریع تر می تپید، دومین شماره...دستهایش می لرزید،سومین شماره...شاید بهتر باشد ادامه ندهد،ولی تا شوهر نا مرتب از راه نرسیده،می تواند فقط چند دقیقه صدای دلنشین آن غریبه را بشنود...آخرین شماره،آخرین شماره...صدای مرد:الو

دستگیره در چرخید...شوهرش بود،بوی ادکلنش اتاق را پر کرد!!! چه زیبا شده بود،امروز چقدر به خودش رسیده بود!این دسته گل برای چیست؟

ــــ عزیزم!اعتراف می کنم،امروز وقتی امام جماعت مسجد گفت:چقدر زیبایی و پاکیزگی مرد در عفت و وفاداری زن تأثیر گذار است،از خودم خجالت کشیدم.بخصوص که امام رضا(ع) در این باره حدیث دارند،ببین این جا توی دفترچه ام نوشتمش:«چه بسا که بی توجهی مرد به آراستگی ظاهر سبب گردد که زن از پاکدامنی فاصله بگیرد(و این فضیلت را از دست بدهد)».ممنونم که همیشه به من وفادار ماندی.

اشکهایش سرازیر شد.خوشحال بود که خدا کمک کرد.تا صدای مرد غریبه را از پشت تلفن شنید،تلفن را قطع کرد و تکه کاغذی که شماره روی آن نوشته شده بود،پاره کرد،همان لحظه سجاده اش را پهن کرد و دو رکعت نماز شکر به جای آورد...

عکس 3

 

این علی لچینانی هم نمی خواد به ما سری بزند. از بس گفتیم می آیی اصفهان به ما هم سر بزن زبونمون مو در آورد.همینطور فقط به دانشگاه چسبیده

این هم از آقای رضی . انصافاْیکی از بچه هایی که زیاد به وبلاگ سر می زند ایشون هست. گفتم عکس  ارائه سمینار کارشناسیش را بگذارم حداقل خودش حال کند

عکس2

 بیچاره شیخ هنوز اندر خم یک کوچه هست. نه کار درست حسابی نه ازدواج کرده. نه .....

 نصار هم حداقل من زیاد نمیدونم کجاست اگه بقیه بچه ها ازش خبر دارند و می دونند چه کار می کند به من هم خبر بدند

 سلام بر رئیس شورای صنفی گذشته دانشکده . بیچاره دارند تو بانک کشاوری پوست از سرش می کنند.میبینی چقدر مو دارد الان دیگه بگو یک تار مو تو سرش هست

 

 

زیارت آقای علی بوته خاک قبول باشد

با سلام. خدمت عزیزان به عرض برسانم که دوشنبه شب۱۴/۳/۹۱ در شب عید میلاد حضرت علی با هماهنگی قبلی با بچه ها رفتیم به دیدار آقای علی بوته خاک که چند روزی بود از زیارت خانه خدا آمده بودند  و خاطرات دوران دانشجویی را هم زنده کردیم.البته با آقایان حمزه امیری، شیخ و محد باقر هم تماس گرفته شد که نتوانستند بیایند. جای همه دوستان خالی . یک دیداری تازه کردیم البته خودم،بچه ها را مدام میبینم ولی مثلا مصطفی و اسماعیل بعد از فارغ التحصیلی همدیگر را ندیده بودند. انشاالله می خواهیم در آینده نزدیک هم بین تمامی بچه های اصفهان یک نشست صمیمی بگذاریم. بد نیست بقیه دوستان نزدیک هم همین کار را بکنند و گزارش اش را هم برای ما بفرستند

عکس های بچه ها

 

 

ارسالی از اسماعیل جدیدی و سید شرف

تبديل وبلاگ به سايت

با سلام. مي خوام وبلاگ را به سايت تبديل كنم از دوستاني كه مايلند كه مبلغي براي كمك اهدا كنند زودتر به شماره كارت اينجانب بفرستند تا من هم بتونم امكانات بهتري را در اختبارتون بگذارم چون من همه پول را ندارم. براي ريختن اعتبار به كارت از نوشتن اين  پيام تا هفت روز وقت داريد اگه دوست داشتيد لطفا زودتر اقدام كنيد. شماره كارت: ۶۰۳۷۷۰۱۰۳۶۴۶۴۷۹۷ به نام محمد علي شباني

 

 

عکس های بچه ها

یادش بخیر. ارسالی از اسماعیل جدیدی

عکس اسماعیل. بچه اش و بچه ام

سلام. یکشنبه بود که همراه همسرم و بچه ام نرگس خانم برای کاری رفتیم فریدونشهر که با اصراراسماعیل خان به منزلش رفتیم. دستشون درد نکند خیلی تحویل گرفتند. سبحان آقا پسر اسماعیل سمت راست و نرگس خانم من هم سمتچپ اسماعیل هست که اونا را گرفته.دست اسماعیل هم درد نکند از مهمانوازیش