صدای شیرین

جملات شیرین مرد را به یاد می آورد.دیروز پیش از ظهر وقتی منتظر تاکسی بود،مرد غریبه ای که او هم منتظر تاکسی بود،از زیبایی و نجابتش تعریف کرده و با وجود بی اعتنایی هایی که نشان داد،مرد غریبه شماره تماسش را روی یک کاغذ نوشت و روی کیفش گذاشت.چقدر صدای مرد به دلش نشسته بود.کاغذ را برداشت،می توانست با این شماره تماس بگیرد و با آن مرد خوش چهره که ظاهری تمیز و آراسته داشت،صحبت کند.او هم حق داشت.مگر زن به این جوانی دل ندارد که باید با شوهری که این قدر نا مرتب و ژولیده بود سر کند؟

به یادش آمد که چقدر از به هم ریختگی و کثیفی لباسهای شوهرش عذاب می کشید و چقدر این موضوص باعث دعوایشان شده بود.می توانست با این مرد تماس بگیرد و از آن ادب و پاکیزگی کمی بهره ببرد.اما گناه این کار را چه کند؟

کمی با خود گفتگوکرد:فقط با مرد صحبت می کنم،همین.

گوشی را برداشت،شماره را گرفت:اولین شماره...دلش سریع تر می تپید، دومین شماره...دستهایش می لرزید،سومین شماره...شاید بهتر باشد ادامه ندهد،ولی تا شوهر نا مرتب از راه نرسیده،می تواند فقط چند دقیقه صدای دلنشین آن غریبه را بشنود...آخرین شماره،آخرین شماره...صدای مرد:الو

دستگیره در چرخید...شوهرش بود،بوی ادکلنش اتاق را پر کرد!!! چه زیبا شده بود،امروز چقدر به خودش رسیده بود!این دسته گل برای چیست؟

ــــ عزیزم!اعتراف می کنم،امروز وقتی امام جماعت مسجد گفت:چقدر زیبایی و پاکیزگی مرد در عفت و وفاداری زن تأثیر گذار است،از خودم خجالت کشیدم.بخصوص که امام رضا(ع) در این باره حدیث دارند،ببین این جا توی دفترچه ام نوشتمش:«چه بسا که بی توجهی مرد به آراستگی ظاهر سبب گردد که زن از پاکدامنی فاصله بگیرد(و این فضیلت را از دست بدهد)».ممنونم که همیشه به من وفادار ماندی.

اشکهایش سرازیر شد.خوشحال بود که خدا کمک کرد.تا صدای مرد غریبه را از پشت تلفن شنید،تلفن را قطع کرد و تکه کاغذی که شماره روی آن نوشته شده بود،پاره کرد،همان لحظه سجاده اش را پهن کرد و دو رکعت نماز شکر به جای آورد...